طرح سوم

سی نمای معماری ۲

سی نمای معماری، یادداشت های من از فیلم هایی است که می بینم. من همه ی هنرها را در جوهر "فضا" و عمل "تخیل" یا "تصور" یکی می انگارم، و تفاوت ها را در شیوه های تبلور و تعین. بنابراین، سی نمای معماری، سودای اندیشیدن به همانندی های معماری / سینما دارد، یا شاید معمارانه های سینما.

همچون سیمرغ که سی مرغ است و سیمرغ، سینما هم سی نما است و سینما. اما سی نما ی ِ من، سی نمای ِ سینما است، تماشای ِ نما هایِ سینما. و اگر سینما، سی نما است، پس یک معماری ِ والا وباوقاراست، بنایی معظم و پر نما. و از این رواست که سینما معماری است.

ـ بودن، و درـ جهان ـ هستن، همواره قید مکان را در خود دارد. درـ جهان ـ هستن مشار به هستی ما در جهانی عام نیست، جهانی که رو به عام شدن، جهانی شدن، یکپارچه شدن و ... دارد. ما با یک "جهان" مواجه نیستیم. درـ جهان ـ هستن نیز درـ جهان ـ هستنی عام نیست. جهان، مکان را لاجرم در خود نهفته دارد. از این رواست که درـ جهان ـ هستن خصلت و ویژگی هایی دارد که متناسب با انسان ها متفاوت اند. از دیگر سو، درـ جهان ـ هستن متعلق به انسان ِ عام نیست، چرا که انسان ی عام تنها یک توهم و انگاشت است. انسان وجود ندارد؛ ما با "این انسان" و "آن انسان" مواجهیم. پس درـ جهان ـ هستن، متعلق به "آن انسان" ای است که در "آن جهان" ـ مکان ـ می زید.

ـ بودن ِ ما ایرانی ها خصلت و خصوصیاتی دارد که متعلق به شیوه ی خاص ِ درـ جهان ـ هستن ِ ما است، خصلتی که معمار ایرانی نیز باید به آن بیاندیشد، "فهم" کند و با خود و در خود ببرد.

           

ـ دیشب فرصتی شد تا پس از درک تشتت ِ ناگزیر ِ وقوع عید فطر و رقص و ناز ماه ـ که خود داستانی است غم انگیز و لابد جزو همین خصلت های ِ ایرانی بودنمان ـ فیلم "به نام پدر" حاتمی کیا را ببینیم، و به زمزمه های درـ جهان ـ هستن ِ هم نسلی هایم گوش فرا دهیم:

            کی گفته جنگ تموم شد.

           پدری که می جنگه جای بچه هاش هم تصمیم می گیره.

           مگه نگفتی آتش بس آخر جنگه؟

ـ ما ایرانی ها سالیان سال است که در میدان جنگی زندگی می کنیم که مین کاری شده. اما این مین ها را لزوما دشمن خارجی کار نگذاشته، برعکس، ما همه جانبازان مین هایی هستیم که "خود" از ترس دشمنی که هست، یا نیست و فرض اش کرده ایم، کارگذاشته ایم. اما طرفه این که این مین ها را در سرزمینی کارگذاشته ایم که از آن ِ خود ما است، و زیر پای خود ما. این جنگ ِ بی پایان، که ما هنوز در بطن آنیم، دست کم 200 سال سابقه دارد: شاید آن روزگاری که عباس میرزا با روس ها در افتاد و برافتاد، یا آن روز که سیل تجدد از قفقاز به درون خزید، یا آن روز که منورالفکر هایی سر از دیوار درون برون کردند، یا ان روز که همه "مشروطه خواه" شدیم، یا ...

ـ اما طرفه ترین ِ مین ها، مین هایی اند که ما خود می کاریمشان. از ترس ِ دشمنی فرضی یا حقیقی که محاصره مان کرده، در سرزمین خویش دوروبرمان را پر از مین می کنیم تا در امان بمانیم. به "حال" مان می اندیشیم و خور را فاتح و پیروز می خوانیم. و اولین پایی که شکار می شود پای بی گناه ِ فرزند ماست. پایی که چه نردبانهایی را هنوز بالا نرفته، چه راههایی را طی نکرده، چه میدان هایی را ندویده، و چه کفشهایی را که نپوشیده. ما سال هاست که می کاریم و تن نفله شده ی خود درو می کنیم.

ـ مین ها همیشه تن را نمی خراشند. کافی است دوروبرمان را دقیق تر بنگریم: کودکی که پای پیاده رو مانده، پدری که همواره شرمنده است، بازاری که دلالی می کند، خانه ای که بد ساخته می شود، غروری که لگدمال می شود، ناچیزی که حق مسلم می شود، آبرویی که می ریزد، حرمتی که می شکند، کتابی که خوانده نمی شود، سازی که می شکند، نویسنده ای که فرومی میرد، و حنجره ای که حناق می گیرد.... " مواظب باش دوست عزیز. این جا منطقه ی جنگی است. هر لحظه امکان انفجار هست. لطفا وارد نشوید." و ما می دانیم و وارد می شویم. آخر اینجا سرزمین ماست.

ـ مین هایی که پدربزرگانمان کاشتند، پای پدرانمان را دزدیدند؛ مین هایی که پدرانمان کاشتند، دست های ما را دریدند؛ مین هایی که ما می کاریم، چشم های فرزندانمان را کور خواهند کرد.... و ما می دانیم و همچنان می کاریم.      

   + محمد رضا شیرازی ; ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; ٢٢ مهر ۱۳۸٦