طرح سوم

نکته ها و خنده ها-۲

آلمانی‌ها حکایت می‌کنند که در روزگارِ قدیم شهری در دیار آنها وجود داشته به نام شیلدا         (Schilda). شهرت شیلدا به زیرکیِ شهروندان آن بوده است. داناییِ شیلداییان آن چنان بوده که از سرتاسر جهان به نزد آنان می‌آمده‌اند تا نصحیت و پیشنهاد بشنوند و برای حل هر مسئله‌ای چاره‌ای بیابند. شهریاران در کشورهای مختلف می‌کوشیده‌اند حتماً مشاوری شیلدایی داشته باشند تا در هیچ مشکلی نمانند. شیلداییانِ دانا مدتی اندرزگو و مشکل‌گشای همه‌ی جهانیان بودند، اما کم‌کم حوصله‌ی‌شان سرآمد و چون بسیار زیرک بودند در صدد یافتن راه حل زیرکانه‌ای برآمدند تا دیگر کسی مزاحمشان نشود. فکر کردند که خود را به حماقت بزنند. چنین کردند و چنان نقش خود را خوب بازی کردند که دیری نگذشت که به‌راستی احمق شدند. علت رفت، عادت ماند. شیلدا که شهر دانایان بود، شد شهر نادانان.
از حکایتهای شیلدا یکی ماجرای ساختن شهرداری آن است. استاد معمار فراموش می‌کند که ساختمان به پنجره نیز نیاز دارد. کار که تمام می‌شود درمی‌یابند که درونِ ساختمان تاریک‌تاریک است. به فکر اهالی این می‌رسد که با سطل نور به داخل آن بریزند. نمونه‌ی دیگر از این دست ماجراها علف سبزشده در بالای دیوار است. اهالی با دیدن علف بالای دیوار این فکر بکر به سرشان می‌زند که گاوی را از دیوار بالا بکشند تا علف را بخورد. طنابی به گردن گاو می‌اندازند و با چه مشقتی او را بالا می‌کشند. او اما پیش از رسیدن به بالای دیوار خفه می‌شود.

به نقل از محمد رضا نیکفر

   + محمد رضا شیرازی ; ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ٢۱ آذر ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()