طرح سوم

پرسه ها و پرسه ها ـ ۱۱- حاشيه بر حاشيه

این یادداشت را به عنوان یادداشتی بر یادداشت دوست عزیزم مرتضی میرغلامی می نویسم، که یادداشتی را بر یادداشت من تحت عنوان "تنها هنوز "معمار" ای است که می تواند نجات دهد"  اینجا نگاشته بود. نوشته ی من، البته خود بخشی از مقاله ای مفصل تر بود که شاید در آینده ای نزدیک منتشر شود.

ـ به اعتقاد من، درد معماری معاصر ایران، فقدان نظریه است. من این موضوع را در مقدمه ی کتاب "نظریه های پسامدرن معماری"  مفصل تر بیان کرده ام، و دلایل آن را نگاشته ام.

ـ منظور من از نظریه، آن احکام خشک، آمرانه، پیامبرگونه، و از این دست که به اشاره ی درست دوست عزیزم در معماری  مدرن جاری بود نیست. آری، نظریه ای که در دوران مدرن جاری بود، و لوکوربوزیه پیامبر آن، به علت تجویزی بودنش به وضعیتی منجر گردید که عواقب سنگین آن را بر پیکره ی معماری و شهرسازی به وضوح می بینیم، تا جایی که اعلان مرگ آن ضرورت یافت.

من به نظریه چونان یک بسته ی دربسته ی فرهیخته نگر نمی نگرم، بلکه نظریه در دوران پسامدرن، دورانی که به نظر می رسد تقدیر زمانه ی ماست، و ما اگر بخواهیم خود را بی سبب از آن بگریزانیم، باز در حوزه و بستر آنیم، نظریه ای یگانه و آمرانه نیست، بلکه به تعبیری بهتر، دوران پسامدرن دوران "نظریه ها" است. دوران پسامدرن، که چهل پارگی خاصیت ذاتی آن است، بی گمان با "نظریه ها" سروکار دارد و نه با "نظریه".

اگر که می گویم تنها هنوز "معمار" ای است که می تواند نجات دهد، قصد من آن "معمار" "لوکوربوزیه وار" نیست، بلکه "معمار" انی هستند که در بستر پسامدرن ِ جامعه ـ من حتی جامعه ی درمانده میان تابوی سنت و تحفه ی مدرن ایران را هم واجد مولفه های چسامدرن می دانم ـ "نظریه" پردازی می کنند. دوران پسامدرن، دوران "نظریه" نیست، ـ یعنی یک نظریه ی ثابت و عالمگیر، آن گونه که معماری مدرن به دنبالش بود ـ بلکه دوران "نظریه ها" است. معماری پسامدرن را، یک نظریه رهبری نمی کند، بلکه در همنوایی "نظریه ها" است که نواخته می شود. کافی است به نظریه پردازان پسامدرن نظری بیافکنیم، و مجموعه ی متنوع جریان ها و گرایش ها را از حاطر بگذرانیم.

ـ نکته ی دیگر این که، نظریه اصولا باید منسجم باشد. نظریه، حتی در دوران تکثرگرای پسامدرن نیز، منسجم است. این انسجام، آن انسجام ِ نامنعطف ِ خشک و ارتدوکس ِ مدرنیسم نیست، بلکه انسجامی است که ذاتی هر نوع نظریه پردازی ای است. حتی نهادگریزترین نظریه ها نیز، واجد نوعی انسجام و هماوایی درونی اند. به عنوان مثال، وقتی که به دریدا گفته می شود آیا می توان فلسفه ی مورد نظر او را دیکانستراکشن نامید، او نا راضی از این کار عنوان می کند که در این صورت ور اولین مخالف آن خواهد بود. علت آن است که دریدا اصولا با هر گونه نهادسازی ای سر ناسازگاری دارد. اما پرسش این است که در غیاب این انسجام، چگونه می توان اندیشید، و رویکردی (نگوییم فلسفه ای) را تبیین نمود. دریدا برای اعمال این رویکرد بر روی هر متنی، ناگزیر از گونه ای انسجام است، چرا که اگر دیکانستراکشن نوعی خواندن متن باشد، ناگزیر این نوع خواندن ِ متن باید واجد نوعی قواعد، همنوایی و همسویی میان آموزه ها ی خود باشد، و این همان چیزی است که من انسجام می خوانمش. پس گویا نهادگریزترین نظریه ها نیز واجد انسجام اند. پس وجود انسجام، لاجرم آن را به دام ِ تعصب و فروبسته گی نمی راند.

ـ و باز تاکید می کنم که به نظر من درد ِ مزمن و فراگیر معماری معاصر ایران، فقدان ِ نظریه یا بهتر بگوییم نظریه ها است. نظریه هایی که باید در قالب "جریان" ها و" رویکرد" های مستحکم و فکرشده دست به کار شوند، طرح اندازی کنند، و غبار از چهره ی پریشان گونه ـ البته نه آن پریشان گونه گی که باز وجه ارزشمند پسامدرن است، بلکه نوعی بلبشوگری بیخردانه، بوالهوسانه و کم مایه ـ ی معماری معاصر ایران بگیرد.

 ...

   + محمد رضا شیرازی ; ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; ۸ بهمن ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()