طرح سوم

سی نمای معماری ۱

سی نمای معماری، یادداشت های من از فیلم هایی است که می بینم. من همه ی هنرها را در جوهر "فضا" و عمل "تخیل" یا "تصور" یکی می انگارم، و تفاوت ها را در شیوه های تبلور و تعین. بنابراین، سی نمای معماری، سودای اندیشیدن به همانندی های معماری / سینما دارد، یا شاید معمارانه های سینما.

همچون سیمرغ که سی مرغ است و سیمرغ، سینما هم سی نما است و سینما. اما سی نما ی ِ من، سی نمای ِ سینما است، تماشای ِ نما هایِ سینما. و اگر سینما، سی نما است، پس یک معماری ِ والا وباوقاراست، بنایی معظم و پر نما. و از این رواست که سینما معماری است.

فیلم: نام گل سرخ (1986)

بر اساس رمان امبرتو اکو

کارگردان: ژان ژاک آنود

ـ

فضای مونوتون و یکنواخت بیرونی

فضای مونوتون و یکنواخت داخلی

فضای فیلم و داستان آن لایه لایه و هزارتواست. داستان لایه لایه روایت می شود، به هم مرتبط می گردد، کنار هم چیده می شود، و پیش می رود. این لایه لایه گی از یک سو حضور مخاطب را تشدید می کند ـ چرا که این ساخت در ذهن مخاطب شکل می گیرد ـ و از دیگر سو بر تعویق و رازآمیزی اثر می افزاید. فضاهای هزارتو معنا را به تعویق می اندازند.

هوا سرد است

ـ معماری، رنگ، مصالح، نور و ... همه و همه در تک رنگی ای شناورند که بر تختی ِ محیط و اندیشه ی حاکم دلالت دارد. در این فیلم، حتی نور هم "رمانسک وار" نمی تابد. زمستان است و هوا سرد. و دست ها در آستین تا کمی گرم بمانند.

برج از بیرون

فضای لابی رنتی برج

ـ فضای لابی رنتی برج کتابخانه را، بی شک، فیلمساز از روی اتودهای پیرانسی ساخته است. اتودهای زندان پیرانسی را شاید دیده اید. تصوراتی لابی رنتی از فضای لابی رنتی. پیرانسی ِ معمار در قرن  ۱۸  چنان "فضاسازی" کرده که امبرتو اکوی نویسنده / فیلسوف در رمان خویش، وفیلمساز برای تصورپذیری آن، دست به دامن اتودهای پیرانسی شده. شاید این از معدود رخدادهایی است که در آن "معمار" فراتر و پیش تر از کلمه، "فضا" می آفریند. اما از دیگر سو، تصورات ِ خیال آگین ِ معمار، سالیان بعد، در قالب فضاهای عینی ِ فیلم تجسد یافته است.

ـ برج، به تعبیر یونگ و باشلار، عرصه ی آگاهی، خواب و رؤیا ست، و سردابه عرصه ی ناآگاهی، گذشته و خاطره. درب برج (آگاهی) تنها برای حافظان آن برج گشوده است، نه برای آن که آنها یا کسانی از آنها بخوانند، بل برای آن که هیچ کس نخواند، و آنها رسالت این "هیچ کس نخواندن" را برای خود قایل اند. این درب، درب ِ آغاز برج است و هیچ کس را اجازه ی ورود به آن نه. اما ویلیام و همراهش راه را از میان ِ رمز و راز ِ تندیس ها و از طریق ِ سردابه (نا آگاهی) می جوید، به هزارتوی ِ برج می رود و کتاب را می یابد.

ـ چرا نباید"کمدی" را خواند؟ چرا نباید خندید؟ ترس از خندیدن، درد ِ مزمن ِ تمامیت خواهی است. خندیدن تصلب و سختی را به چالش می خواند. خندیدن همان شک کردن است. نیچه می گوید: هر آنکه خنده نداند، همان به که آثار مرا نخواند.

سرزندان بان  پیر

ـ کتاب ممنوعه می خنداند. کتاب ممنوعه یقین را به چالش می کشاند. باید کتاب ممنوعه را در هزارتویی بی پایان گذاشت تا دسترسی به آن ناممکن شود. این جاست که معماری به درد ِ دیکتاتورها، زندانیانان ِ پیر و حامیان ِ ضد آگاهی می خورد. اما طالب "آگاهی" و "خندیدن" هزارتوها را هم می نوردد و می خواند و می خندد. و این جنگ میان ِ زندانبانان ِ خنده و طالبان ِ خنده داستان ِ سالیانه ی ماست. زندانبانان ِ خنده، در آخرین لحظه، وقتی که کلید ِ زندان لو می رود و هزارتوی آن مکشوف می شود و امکان ِ خندیدن ممکن، کل ِ برج (کتابخانه، آگاهی) را به آتش می کشند. همان به که کل ِ آگاهی بسوزد و کسی نخندد. در نهایت، کل برج می سوزد و ویلیام تنها چند کتاب در دست رهایی می یابد.

برج در آتش می سوزد

ویلیام چند کتاب را نجات می دهد

   + محمد رضا شیرازی ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ٩ امرداد ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()