طرح سوم

هزار و یک خانه،۱

هزار و یک خانه 

ـ هزار و یک خانه برای هزار و یک خانه باش (صاحب خانه). هر کسی در خانه ای خانه می کند که از آن اوست. نه آن که صاحب ِ آن خانه است، بلکه باشنده ِ آن خانه است. من با این خانه ها سودای فراچنگ آوردن ِ گوهر خانه را دارم. گوهر خانه اگر چه در باشیدن، در ـ جهان ـ هستن، سرپناهیدن، آرامیدن، خیال کردن، گذشته و حال و آینده را این ـ همانیدن، تجربه کردن واقع است، اما هر کسی را خانه ای است که دیگری را آن خانه خانه نیست. من بر آنم تا در ساحت مفاهیم آغازین خانه، خانه ی هر کس را طرح اندازم.

ـ این خانه ها اما برای "کس" ها نیستند، بلکه خانه های "چیز" ها هم هستند. اگر که هر کسی خانه ی خود را دارد، هر چیزی هم خانه ی خود را دارد.

ـ  این خانه ها اگر چه خیالین اند، اما خیالی نیستند. آنها واقعی اند. خانه هایی که هنوز ساخته نشده اند، اما ساخته می شوند. این خانه ها  زیر آسمان و روی زمین می ایستند. پس هستند. شاعرانه خانه هایی برای زیستن.

ـ  خانه ها، اگرچه هر یک نامی دارند، اما من آن ها را بی نام رها می کنم تا خواننده/بیننده هر خانه را خود بنامد و خانه باش را بیابد. این خانه ها خانه هایی هنوز بی خانه باش اند،تا خواننده بی خانمان هایش را در آن ها خانه کند.

خانه ی اول

خانه ای هزار در. هیچ کس تصوری روشن و واضح از این خانه ندارد. حتی خانه باش هم . این خانه را شاید بشود برای کسی توصیف کرد، یا این که خانه باش از ان بگوید، اما نمی شود آن را ترسیم کرد، چرا که از خط و صفحه می گریزد، و به نقشه تن نمی دهد.

برای رفتن به درون خانه، خانه باش از چند کوچه و گذر می گذرد. یک دیوار بلند آجری که دانه دانه های آجرش هویداست، و چند درخت پراکنده که از بالای دیوار سرک می کشند، و چند بوته گل، آنسو را بر این سو سد کرده اند. یک باریکه راه خاکی، با چند پیچ و منحنی، دم ِ سایه ی دیوار، به یک ستون بتنی می رسد. از دور تنها این ستون و بازی آن با آفتاب هویداست. نزدیک که می شوی، دهانه ای با چندین پله که از دل زمین بالا می آیند، رخ می نماید.

این جا ورودی خانه است. پله ها را که پایین می روی ـ پله هایی که هر بار تعداد، عرض، عمق و سمت و سوی شان تغییر می کند ـ به یک دالان می رسی. این دالان ِ هزار شکل، هر روز به گونه ای است. گاهی آسمان را می شود از لای سقف ِ شیشه ای آن دید، گاهی می توان تنفس زمین را زیر پا حس کرد، یا صدای آب خوردن ریشه های درخت مجاور را شنید، یا بوی رطوبت را استنشاق کرد و مزه ی خاک را چشید. در طول این مسیر، چند فرورفتگی دید را به حیاط هایی می برند که در آن همه چیز هست: آب و درخت و باد و آسمان و پرنده و ... اما این دالان، که طی آن گاه چند ثانیه و گاه چند روز طول می کشد، به جایی نمی رسد، بلکه هر روز به جایی می رسد. یک روز سر از بالاخانه در می آوری، یک روز به حمام می رسی، روزی دیگر به پشت بام، یا به پستو، یا کتابخانه، یا به حوض اندرونی، یا سردابه. خانه باش این خانه را هر روز از جایی تجربه می کند، تا آن جا که نمی داند خانه اش همان است که دیروز بود یا نه. او آرزو می کند تا کاش یک بار از همان جایی به خانه شود که پیشتر شده بود.

و این تنوع ورود تصور خانه و ترسیم آن را ناممکن کرده است. گویا فضاها هر روز در هم می شوند، جا به جا می شوند، بالا و پایین می روند، تاریک و روشن می شوند، رنگ عوض می کنند، یا از نو ساخته می شوند.

   + محمد رضا شیرازی ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; ٢٤ امرداد ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()