ضیافت ششم. بخش دوم ـ Contextualism is regionalism is contextualism

 

 

3 ـ زمینه گرایی یکی از برجسته ترین شعارها و آمال معماری پسامدرن است. اما به گمان من، همزمان، پسامدرنیسم زمینه را به نازل ترین وجه آن فرومی کاهد. زمینه، برای اکثر پسامدرنیست ها، من جمله ونتوری، استرن، گریوز و گاه مور و استرلینگ به معنای نزول اثر تا حد برداشت ها و تقلید های هزلی و کپی کاری های سطحی و صوری همراه با اشارات تاریخی صریح، هماهنگی و تطابق های ساده انگارانه و به نعبیر دیگر صحنه ساختی است.

هتل دلفین در دیزنی لند، مایکل گریوز

 

بنابراین پسامدرنیسم که به درستی درد معماری مدرن را دریافته بود، برای درمان آن به ورد و دعا متوسل شد و به ورطه ای درافتاد که گاه دچار افسون سرمایه (استرن و گریوز) و گاه مفتون پوپولیسم (ونتوری) و گاه ارجاعات ارتجاعی و التقاطی (پورتوگزی) گردید. بحث و شرح این وجه صحنه ساختی البته مجالی دیگر می طلبد. [2] خلاصه این که، زمینه در معماری پسامدرن در سطح می ماند و در تطابق بنا از نظر رنگ و شکل و تزیین با همسایگی های خود خلاصه می شود.

خانه آنا ونتوری، اثر رابرت ونتوری

4 ـ برای دیکانستراکتیویست ها زمینه البته موضوعی بحث برانگیز است. آنها اغلب رویکردی چالشی و گاه نفی ای به آن دارند و "در نظر آوردن زمینه" برای آنها نه هماهنگی و آوردن کدها و نشانه هایی بصری از آن، که به چالش خواندن زمینه ی موجود، نفی آن، و از شکل انداختن و تغییر شکل دادن آن است. در این میان، زمینه اغلب در سطح همسایگی و محله می ماند و هرگز به منطقه گرایی نمی رسد. به تعبیر دیگر، روح مکان و خصوصیات منطقه ای به عنوان ویژه گی ای که باید به آن گوش فراداد و به تعاملی آرام و گفتگویی سکوت آمیز با آن پرداخت هرگز مورد نظر نیست. از منظری دیگر، "زمینه" گاه به "زمین" فرو می کاهد، یعنی به توپوگرافی و عوارض آن. توجه به زمین، و از شکل انداختن آن، یکی از نتایج توجه به "فولد" است.

یادمان هولوکاست، برلین، پیتر آیزنمن

برای مثال، زمینه ی شهری در یادمان هولوکاست آیزنمن غایب است و بستر کار در فراز و نشیب بستر زمین ـ توپوگرافی مصنوع ـ شکل می گیرد. وی بر آن است تا از هرگونه ارجاع ویژه به یهودیت یا خشونت نازی ها بپرهیزد و اثری فاقد معنا بیافریند، و این کار به واسطه ی سطح پایه های متعددی صورت می پذیرد که "در صدد زمینه زدایی هولوکاست اند."

 

پروژه ربشتاک فرانکفورت، آیزنمن

 

آیزنمن ایده ی فولد را در ترکیب با بستر و پیکره در پروژه ی ربشتاک به اجرا در می آورد. او رویکرد خود به زمینه و بستر را چنین شرح می دهد: " کاربرد فولد در ربشتاک وضعیت‌های دیگری را که همواره در بافت شهری فرانکفورت نهفته بوده‌اند، آشکار می‌سازد. وضعیت‌هایی از یکتایی که در قالب جذر و مد زمان بیان شده و می‌تواند ساختارهای موجود را دوباره قالب‌بندی نماید. ایدة فولد، چونان یک رویداد زمانی، نه در پی مداخله‌ای اساسی در قلمرو ربشتاک، و نه در صدد بازگشت به حس غربت (nostalgia) زمینة آن می‌باشد، بلکه چیزی است که زمینة موجود را در زمان بسط و امتداد می‌دهد تا در این امتداد امکان یکتایی را فراهم آورد. به علت وانموده‌های (simulacra) الگوی الکترونیکی که در همه جا حضور دارد، مکانِ محدود به زمان (time-bound) دیگر مکانیت (placeness) خود را از دست داده است، و به سمت یک نوع وضعیت بی‌مکان و بی‌زمان سوق می‌یابد. فولد بر آن نیست تا به زمان و مکان منطبق بر انگاشت‌های گذشته بازگردد بلکه بر آن است تا آنها را در معرض فولد و چین‌خودگی قرار دهد."  به اعتقاد جیمز ویلیامز، "آیزنمن پایه‌های تقابل پیکره ـ بستر را از طریق محو و تار نمودن تمایز (distinction) سست می‌گرداند. او عمل تا شدن را در عرض و طول خطوط به کار می‌گیرد تا بی‌ثباتی را در مرزهای سایت ربشتاک و همچنین در درون فضاهایی که ساختمانهای منفرد مشخص کنندة آنند، ارائه نماید. رابطة میان پیکره‌ها و بسترهای کهنه و نو، آنجا که تاهای (فولدهای) پلان، نما و روابط پیکره ـ بستر، روابط کهن و همچنین روابط نو را به خاطر می‌آورد، روشن و آشکار می‌گردد. ( برای مثال مرزهای کهنه و نوی سایت، در درون خود سایت توسعه می‌یابند)." [3]

 

 

مدل شهر فرهنگی گالیسیا، آیزنمن

 

شاید بارزترین نمونه در کارهای وی که زمینه درآن "زمین" و توپوگرافی است پروژه ی شهر فرهنگ گالیسیا باشد. وی چنین توضیح می دهد که در سانتیاگو، "ایده‌ی من قرار دادن شبکه‌ی دکارتی بر روی شبکه‌ی موجود ارگانیک و قرون وسطایی، و تاب دادن یا تغییر شکل دادن آن‌ها با شبکه‌ی توپولوژیکی‌ای است که به سمت بیرون افکنده می‌شود. این امر خطوطی از نیرو را ایجاد می‌کند که هرگز جزیی از هندسه‌ی مطرح شده نبودند. آن نیروها در بعد سوم تغییر شکل ایجاد می‌کنند و این تغییر شکل تأثیری قدرتمند بر روی سطح بستر دارد. این نوعی پرداختن به بستر نه به عنوان یک بنیاد و شالوده و نه چونان چیزی ثابت و پایدار است، که ارزش شمایلی آن را بر هم زده، و آن را تبدیل به یک نمایه می‌کند."

 

 

 2ـ اکثر پدیدارشناسان این وجه معماری پسامدرن را سطحی و کوته بینانه یافته و به نقد آن پرداخته اند، جز نوربرگ ـ شولتز که به نظر من دچار بدفهمی ای عجیب گردیده و نمونه های کارهای کسانی چون ونتوری، استرن و گریوز را برای تبیین نظریه ی خود به کار بسته است. درباره ی این بدفهمی، که شاید ضعیف ترین وجه کار وی باشد، بعدها خواهم نوشت.

 

 

3 ـ برای مطالعه بیشتر مراجعه شود به:

آیزنمن، دلوز و شدن در معماری، ترجمه و تدوین محمد رضا شیرازی، مجله معماری و فرهنگ، 1383

 

 

 

/ 2 نظر / 50 بازدید
مصطفی

من فکر می کنم در تمام جریان ها باید یک غلوی در ابتدا صورت بگیرد...وگرنه جریان روز و جریان مهمی نخواهد شد. عموم کارشناسان هیچ وقت یک حرکت متعادل را در پاسخ به جریان پیشین نخواهد پذیرفت...خلاصه اینکه: این اجبار پست مدرن اولیه بود که در برابر جریان مدرن اینگونه باشد. پر از غلو حتی اگر در آینده سطحی به نظر بیاید...ممنون از نوشته های دلچسبتان که جنس متفاوتی دارد.جنسی که بعد از مطالعه و تعمیق و تفکر دست می دهد.