از خانه ها و اشکوب ها

این یادداشت را در پاسخ فراخوان دوست عزیز کورش رفیعی نوشته ام.

از خانه ها و اشکوب ها         

خانه با باشیدن(سکنا گزیدن) مرتبط است. باشیدن، سکناگزیدن ِ اصیل و ریشه دار در مرکزیتی است که خانه فراهم می آورد. باشیدن، تنها به معنای ماندن و منزل گزیدن نیست، اتراق کردن هم نیست، چند روزی را سپری کردن هم نیست. باشیدن، ریشه دوانیدن و تا اعماق ِ مکان خزیدن است. نوعی لنگر انداختن در اعماق ِ هستی. این مفهوم در خود ِ کلمه ی سکناگزیدن هم نهفته است. سکنا گزیدن یعنی ساکن شدن، یعنی در جایی به سکون رسیدن، به آرامش و آسایش و اطمینان. این سکون، در تقابل با حرکت نیست. سکون ایستادن ِ صرف هم نیست. سکون، در مقابل آشوب و سرو صدا است،در مقابل نوعی همهمه ی بی نظام، اما نه چونان برابرنهادی منفی، بلکه چونان موقعیت ِ هستی شناختی متمایز و متفاوت. پس سکنا گزیدن، یعنی آرام گرفتن در قرب ِ زمین که پناه دهنده است. ما آن سان که در جایی ساکن می شویم، به واقع در آن ریشه می دوانیم و می مانیم.

بنابراین، ما تا نباشیم، بی خانمان ایم. و "خانه" مأوای "باشیدن" است. ما جز در خانه نمی باشیم. و باشیدن جز در خانه مأوا نمی گزیند.

در این جاست که باید میان خانه و کاشانه فرق گذاشت. ما در کاشانه، منزل می کنیم (منزل یعنی محل نزول، جایی برای اتراق کردن و توقفی موقت)، اما در خانه مقیم می شویم. مقیم شدن نوعی ریشه دواندن است و تعلق یافتن. اما اتراق کردن، دمی آسودن است و قدری منزل کردن: چونان کاروانسرایی که سرای کاروان های ِ گذر است، جایی برای دمی ماندن و آرام گرفتن. ما در خانه مقیم می شویم و در ساحتِ زمین و آسمان، در قرب ِ وجودی ترین رویه های هستی، در بطن ِ جهان، در خرده جهانی گردهم آمده و گردهم آورنده، کل هستی را به تجربه می نشینیم.

بدین طریق است که خانه گردهم می آورد و به هم می تند؛ افراد خانه ، خاطره ها، زمان، ترس ها و دلهره ها، مصایب و خوشی ها، همه و همه در خانه فرا ـ هم می آیند. اما کاشانه ما را گردهم نمی آورد، به اعماق پیوند نمی زند و نمی باشاند. بلکه می پراکند، می گسلد، و منتشر می کند. کاشانه به یاد نمی آورد، بی حافظه و گنگ است. سخن نمی گوید. منعکس نمی کند. تنها تنی است که ما را دمی فرا می گیرد.

از این رواست که خانه درون و برون را به سختی از هم جدا می کند. خانه از این رو خانه است تا ما را از گزند برون در امان بدارد. گزند برون، اما، صرفا گزند ِ طبیعت نیست: سرما و گرما، باد و باران، و از این دست. گزند برون زدگی هم هست. برون زدگی همان موقعیت بازار است. موقعیت بازار در مقابل موقعیت خانه می ایستد. موقعیت بازار، موقعیت گذران ِ زندگی، کسب و کار، دخل و خرج، دنیا و "دیگران" است. اما موقعیت خانه، موقعیت سکون است. موقعیت "من" و "ما" است. خرده حهانی در درون، تا دمی از داد و قال بازار برهیم و در بطن زمین و زیر آسمان بمانیم. خانه ما را هم زمان به سکون و حدود زمین و گشودگی و بی کرانی آسمان پیون می دهد، و ما را چونان گهواره ای ازلی می آرامد.

.........

و بی خانمانی ما انسان های معاصر، ریشه در همین ناتوانی ما درخانه کردن دارد. ما در خانه هایمان اتراق می کنیم، شب را سحر می کنیم، تا دوباره در جاده ی بی انتهای روزمان طی مسیر کنیم. ما مقیم خانه ی مان نیستیم. ما توان ِ اقامت را از دست داده ایم. خانه های ما به واقع کاشانه هایی بی رمق اند. کالبدهایی مسطح و بی عمق.

ما انسان های ِ یک اشکوبه، خانه هایی یک اشکوبه داریم. انسان یک اشکوبه، انسانی است تک بعدی که خیال نمی کند، خاطره نمی سازد، و به یاد نمی آورد. در این کاشانه ها، نه بالاخانه ای هست برای خیالیدن، و نه سردابه ای برای به یاد آوردن. و البته نه فرصتی و امکانی. انسانی که ناخودآگاهش حذف شده یا به تحلیل رفته است. و اینجاست که خانه عمودیت ازلی خود را از دست می دهد. خانه ها چنان به زمین چسبیده اند که گویا هزاران سال برنخواهند خاست. خانه هایی معلول. نشست، برخاست و افراشت، همه و همه در اشکوبی تنگ به هم فشرده. زمین از خانه گریخته و آسمان از فرازش کوچیده. خانه، نه بر روی زمین است و نه زیر آسمان. خانه در بی ـ کجایی ای هرـ کجایی هرز شده.

2002059778713569331_rs.jpg

نمایی از فیلم نوستالژیا، اثر تارکوفسکی

و سرگذشت ما، چونان شاعر فیلم نوستالژیای تارکوفسکی است که کلیدهای خانه اش را که همواره در جیب اش به همراه دارد با انگشتانش لمس می کند، تا همواره اشتیاق ِ خانه های ِ از دست رفته و آرمانی اش را با خود حمل کند.

و ما انسان های یک اشکوبه یا کلیدهایمان را گم کرده ایم، یا برای کلیدهایمان دری نیست.

  

/ 10 نظر / 5 بازدید
کورش

مطلب بسيار نغز و پر مايه ای بود .سپاسگزارم

م پيروی

...شنیدیم که ایرج جنتی عطایی گفت(گذشته): خونه عشقه مادرم بود که تو باغچه ش گل اطلسی می کاشت. ولی می بینیم(حال استمراری) که خونه ها دیگه باغچه ندارن...

حسين

خيلی فيلسوفانه است .ولی به دل می نشيند چون از خانه های آشنا گفته ايد.

سياوش

بسيار پر معنا "خانه" را توصيف و تعريف کرديد. خيلی خيلی لذت بردم. به خاطر ديد متفاوت و خاصی که داريد به شما صميمانه تبريک می گويم و تمجيدتان می کنم.

احمدرضا

خسته نباشيد.در صورت ميل به تبادل لينک به ما سر زده و نظر بدهيد.ممنون

سعيده تاج فر

سلام وب سايتتون رو اتفاقی پيدا کردم با دیدنش به ۴ سال پيش سفر کردم ( کلاسهای مبانی نظری معماری) خیلی عالی و پرمعنا موفق باشید.(به سمیه سلام من رو برسونید.)

علیرضا

اصولا با نوشته های پدیدار شناختی آسان ارتباط برقرار نمی کنم ولی نرم بود نوشته ات.نشان از نگاهی درونی شده داشت که آسان بدست نمی آید. لذت بردم. ممنون

آزاده شاهچراغي

سلام...مطلب جامع بود...کتاب شما رو همين هفته پيش ديدم (نظريه های پست مدرن در معماری)...با سپاس به خاطر تلاشهايتان ...موفق باشيد.

محمد

سلام این کار واقعاَ عالیه....... منم میخواستم تو این مهمونی شما شرکت کنم ببخشید که دیر شد. ولی بالاخره چند خطی نوشتم . باقی گفتنیها رو دوستان گفتن . فقط چون این اولین تجربه من بود خوشحال میشم نظر شما رو بدونم.