از دلتنگی ها و ... از نور

وقتی که غروب یک روز تعطیل، خسته از بودن و زیر بار تحمل ناپذیر هستی صندلی روزمره ات را از میز کارت کمی دور می کنی و چشم هایت را می بندی، و به تماشای نفوذ بازی بازمانده ی نور آفتاب و برگ درختان به زیر پلکهای بی رمقت که تا زیر پوستت می دود می نشینی، آنوقت نور آفتاب را به گونه ای دیگر از آن چه هر روز هست می بینی و ادراک می کنی. گویا نور آفتاب هم در کم ـ بود اش پّر ـ بود تر است. نمی دانم اگر سایه ها نبودند، خورشید چه گونه حرف می زد، و اگر درختی نبود خورشید با که معاشقه می کرد!

خورشید سپاسگزار سایه هاست، و ما همواره به جشن رقص و پایکوبی و معاشقه اش دعوتیم. کافی است تا عصر یک روز تعطیل باشد وما خسته و درمانده از بار تحمل ناپذیر هستی.

...

و وقتی چشم باز می کنی و دور و برت را می نگری، در میانه ی صحنه ی معاشقه ی آفتاب و محیط غرق نور و سایه ای. درخت و دیوار و پنجره و شیشه و ابر و آسمان و ... مطرب آفتاب.

...

2000338087552519231_rs.jpg

2000301552282167209_rs.jpg

2000360657567810858_rs.jpg

2000358800403634486_rs.jpg

/ 1 نظر / 5 بازدید
arash ajam

سلام وبلاگ جالبی داری اگر تونستی به سایت ما هم یک سر بزن